تبليغاتX
ممنوعه

ممنوعه

شاید برای همیشه
از خود بپرسیم
http://i11.tinypic.com/2a5ajv5.jpgبیا ز بیا زسنگ بپرسیم

نه بی گمان همه در زیر سنگ خواهیم پوسید و نامی از ما بر روی سنگ خواهد ماند؟

درون ایینه ها در پی چه می گردیم؟

+نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت21:26توسط محمد جواد اریانی |
فکر انی

 

 

یک دوستی دارم که همیشه خودشو واسم به اسم جیرجیرک معرفی میکنه هیچ وقت منظورش

نمی فهمیدم تا این که امروز به این جمله بر خوردم

                  جیرجیرک ها وقتی ساکت می شوند، یعنی مرده اند ... 

                                          " امیدوارم که اشتباه باشه در این لحظه این بزرگترین ارزوی منه"

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت13:0توسط محمد جواد اریانی |
بدون شرح
چقدر دلتنگ این جمله ام:

                       " خیالم راحت شد "

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت12:44توسط محمد جواد اریانی |
خلوتکده من

ایستاده تر از همیشه خسته از مجالی دوباره افروخته تر از زشتی این دوران و سکوتی اینچنین حاصل معامله با ساعات بی رحم زندگی

میلی بر سلام در حفره های گوش این تن خسته سنگینی می کند وبدین گونه است که زبان می چرخد و سلام شکوه مهربانیمان میشود

سلام بر انان که هنوز صدای جریان اب را می شنوند سلام بر انان که می اندیشند اندیشه ای ورای هر منفعتی و پیکان قلم را فرسوده نمی کنند جز به راحتی قلب یک اسیر چه مانده در قفس وچه گرفتار این جهان

تاریکی رنگ ظلمت نیست رنگ ظلمت جهل است که چون در ان افتی خورشید فانوسکی شود کم سو

بار الها مبدا کس که مارا محبوس جهل ابدی بیند به لطف تو

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت12:31توسط محمد جواد اریانی |
به بهانه روز جهانی کودک

بارها و بارها مشاهده شده است در شبکه های مختلف سیما از کودکان و نوجوانان برای حضور در  برنامه های متنوع دعوت به عمل امده یا از طریق امواج مخابرات صدای کودکان به برنامه تزریق شده است

شکی نیست که حضور کودک چه از طریق صدا و چه سیما نشاط خاصی را برای او به همراه  می اورد ولی سوالی که مطرح است این است که ایا این  نشاط چند دقیقه ای  تاثیرات سویی هم بر زندگی طبیعی کودک و نوجوان دارد یا خیر ؟

شاید انتقادی که بتوان در این مجال به ان پرداخت ذکر همین نکته است

حالت روحی که چند ساعت بعد از این تماس یا حضور برای کودک یا نوجوان ایجاد می شود چگونه است؟

وقتی این سوال را با والدین انها در میان می گذاریم غالبا جوابی که می شنویم اینست :در لحظات اول بسیار با نشاط و پر انرژی اما به فاصله چند ساعت این نشاط و انرژی تبدیل به گوشه نشینی و انزوا به مدت سه یا چهار روز میشود

شکی در این نیست که حضور کودک و نوجوان در اجتماع حس تفکر و خلاقیت او را فعال می کند ولی قرار دادن کودک به صورت مقطعی در زمان بسیار محدود در این محیط ایا با توجه به این نیاز کودک برنامه ریزی شده یا صرفا یک فعالیت تجاری و فقط در جهت برنامه سازی و رونق شبکه انجام میشود 

 پاسخ والدین به درستی این نکته را به ما نشان میدهد که کودک به دلیل قرار گرفتن در جوی مطابق میل و علاقه خویش دلبستگی کودکانه ای پیدا می کند که تا مدتی ذهنش را مشغول می دارد و چه بسا این مشغله ذهنی هر چند کوتاه او را از روزمرگی زندگی باز دارد

شاید بهتر است دست اندر کاران شبکه های مختلف صدا و سیما با رویکرد قوی وعلمی به تمام ابعاد این قضیه بپردازند

این نقد بحثی جدیست که متاسفانه از نگاه منتقدان ریز اندیش رسانه ها دور مانده است شاید هم دلیل این نادیده انگاری همان جمله معروف کتاب شازده کوچولو اثر "انتوان دوسن تگزوپری "باشد که میگوید:

                         "برای بزرگتر ها هر چیزی که از ان سر در نیاورند معنایی ندارد"

                                                 به امید رشد و شکوفایی روحی هر چه بیشتر فرزندانمان  

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت17:53توسط محمد جواد اریانی |
نامه ای به گوشه تنهایی

چو پرده افد نه تو مانی نه ومنو زمین امروز بسیار سرد است.

               نمی دانم روزگار را چه گونه می گذرانی ولی میتوانم حدس بزنم که دست سیاه
نا اهلان طعامی چون شام اخر سر سفره پاکی تو گماردند.تو ساده تر از ان بودی که زردیه این شغال صفتان رادر چشم فلک ببینی.
کاش گوشی بود تا نجوای تو راشبانه می شنید و پیشاپیش قلم نویس این تباهی را بی دوات می گذاشت.
از شرقی ترین نقطه این خاک پهناور به تو سلام می دهم.کاش رسم ایرانی هنوز در سرلوحه پیشانی این مردم ستاره داشت تا اتشی می افروختیم شعله ور تر از معیار سیاوش تا سودابه صفتان را به رنگ سرخ قرمزمیکردیم
می دانی و همه ما هم خوب می دانیم که تو به جرم پرده افکنی اماج تیر نا اهلان شدی به جرم خیره چشمی یک ابلیس در لباس ادمیت پس وای به روزی که حجابها افتد و هر کس بی ستر رخ عیان کند که

"اعوذبالله من الشر القریب"

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت19:23توسط محمد جواد اریانی |
استقلال او ه او
اس اس ارسه میلان

اس اس ارسه میلان

               ا ا ا ا ا !!!! شما کی اومدین

راستش الان بعد از بازی استقلال و پرسپو لیس هنوز تو حال و هوای بازی بودم اینبار اولین باریه که از تساوی بازی ناراحت نمی شم .

والله با این بازی در حد دسته سه افغانستان اقایان فوروارد مساویم طلاست ولی اینم بگما شانس اوردین که داداش ارش اقای گل نبود وگرنه بدا به حالتون میشد

دیگه منطقی باشین و نظر بد ندین

+نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت20:55توسط محمد جواد اریانی |
دوستانه
نمی دونم چرا اینقدر از زندگی خسته شدم؟

منم از زنده بودنم خسته شدم !!!!!!!!!!!!!!!!!
باور میکنی میخواستم برم دانشگاه سر از شرکت اوردم!!!

منو بگو به جای 500 تومنی به واکسی تو خیابون 50.000تومنی دادم

بابا چیزی نیست که من به جای بلیت تهران بلیت سمنان گرفتم

بازم شماها خوبین من یک ساعت تو فریزر دنبال جورابام می گشتم


            "اینا گوشه ای از درددل چند روز پیش دوستام بود"

فکر نکنید خدایه نکرده در دار المجانی به صحبت نشستیم نه اینجانب در کمال صحت و سلامت زبان به دانایی کلیه گویندگان اذعان دارم ولی عزیز من درد جایی دیگست

با این حرفا نه پاییر بهار میشه نه مجنون به لیلی می رسه پس باید یکاره دیگه بکنیم راستش منم مشکل دارم ولی حداقل برای خودم چند راه کار دارم که با کسب اجازه این دستور العمل به شمام پیشنهاد می کنم .

این اشفتگی که ما جوونایی این نسل داریم ناشی از چه چیزیه

       1.نداشتن یک دوست خوب وواقعی تاکیید می کنم واقعی و خوب

2.علاقه وافر به فکر کردن در مورد هر چی مثل جناب اقای ........(یک کاره سه ساعت در مورد فلسفه این که مورچه ها کمونیستن واسه من صحبت کرد )

3.مقایسه بین خودمون و جوونای هم سن و سال خودمون در جاهای دیگر چه داخل و چه خارج

4.مهمترین رکن ارزشمندترین رکن گرانبها ترین رکن لبخندورفتار خوبه اینو از یاد نبرین واسیر تلخی نشین

به قول استاد کارشناس و دانشمند بزرگ دکتر اریانی

                           "پر درامدترین و کم هزینه ترین شغل دنیا لبخنده"

حالا هر کی می خواد مثل من شاد زندگی کنه بسم الله

                   

+نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت18:12توسط محمد جواد اریانی |
انیشه ما و .......

چند وقته پیش به شدت دنبال یکی از کتابهای صادق هدایت بودم اما هر چی می گشتم ناامیدتر می شدم

تا اینکه بالاخره از یکی از دوستان جان ادرس مکانی رو گرفتم که میشه ازین جور کتابها رو پیدا کرد

خلاصه با عزم جزم رفتم و دیدم بله مسول اون کتاب فروشی یک ادم با صفا و ازون کهنه کارهای عرصه کتاب وکتاب خوانیه

سرتون درد نیارم وقتی اسم کتاب رو گفتم چشماش مثل سوباسا شد ویک ستارم کنار چشم سمت چپش درخشید که ادمو یاد چوبین می انداخت

اول نفهمیدم چرا اینطوری شد ولی وقتی قیمت کتاب گفت متوجه مطلب شدم

چشمتون روز بد نبینه کتاب رو به قیمت 40.000تومن ازش خریدم وبا دست پر بر گشتم خونه خوندن کتاب تموم شد و دو سه بارم مرور شد البته نظرم در مورد کتاب و نویسندش کاملا عوض شد

ازون جایی که هر نویسنده ای رو باید از اثارش بشناسی بعد از خوندن کتاب فهمیدم فقط به همون یک بار خوندش می ارزیده

اما عمر کتاب به دنیا نبود اینجایه ماجرا رو گوش کنید ........

دیشب که از بیرون برگشتم دیدم کتاب تو قفسه نیست خودمونی بگم جاتره و بچه نیست .

وقتی احوال بخت بر گشته رو از خانواتده جویا شدم از خنده های برادرم متوجه شدم که باز شکاف نسلها و اختلاف ارای و اندیشه زبان به تعددی به برگهای بی زبان دراز کرده بله

درست حدس زده بودم ان دردانه فضل و قیمت ان نادره مخیله این کمترین در سطل زباله در میان پوست خربزه و تفاله چای و ظرف ماست مشغول گریستن بود به قدری که ظواهر ادبی از عینک اقا صادق نیز پیدا بود وکتاب با لوگوی تخم هندوانه مانوس شده بود البته من در کنار اندیشه های جناب هدایت پنج هزار تومانی و دو هزار تومانی نیز میدیدم

علی کل حاله این داستان ادامه دارد ..............................

         

+نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت17:32توسط محمد جواد اریانی |
یار اندیش

روزی که به دنیا امدم دنیا شلوغ و تاریک نبود.مردم ته لبخندی به لب داشتند و زیبای کلامشان از دور نمایان بود . از خودم می پرسم به کجا چنین شتابان .چرا ادمیان اینگونه منزل گم کرده اند نکند باز به دنبال خدایی دیگر می گردند نکند باز از اندیشه روشنفکری حلقه دار برای مجرایه کلماتش بافته اند .یاد منصور حلاج و فرخی و همه و همه رمق دستان پر خیالم را می گیرد و این شعر را ضربانش نجوا می کند

توام از جان خود سیری

                     که خاموشی نمی گیری

                                   لبت را چون لبان فرخی دوزند

                                                      هزاران فتنه انگیزند

                                             تو را در اتش اندیشه ات سوزند

                                                                  " سرت را بر سر در میخانه اویزند"

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت16:53توسط محمد جواد اریانی |
دوباره شور احیا برد زما عقل و هوش

شبهای تقدیر دوباره اغاز شد.شبهایی که منتهای مطلوب ادمیست.

این شبها را در کنار بارگاه شریف امام هشتم حضرت رضا(ع)نایب الزیاره همه دوستان و مشتاقان حضرت هستیم انشا الله.

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت17:38توسط محمد جواد اریانی |
رنگی جز این رنگ
قلمم شعر نچندان تازه به سر زلف خیالم کتابت دارد

قلمم واژه ی بی روح تمنای نیاز ز سر کلک سخن می ارد

                قلمم محکوم است

                                                    قلمم مهجور است

 او نوشتن داند و این دفتر من جز سفیدی ندارد به درون رنگ دگر

شاید یک سوخته چوب اثر ذات قلم را دارد قلمم ایستاده فکر به سر رنگ به رخ نه بی حالتیه یک برگ سفید لیک قلمم می شکند دفترم

می ماند

              به گمانم بی رنگی بی خاصیتی ست

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت18:43توسط محمد جواد اریانی |
شاید برای زندگی
زیبا ترین لحظه را به دست خویش تن می سرایم لحظه ای نه چندان دور که در بی ثباتی کلماتم رنگ دگر می گیرد

بوی دل ربای غزل در گوش جان می پیچد و دستانم که ایستاده تر از دیروز است گویند دیروز پلیست برای امروز نیک نظاره کردم و هیچ پلی نیافتم سردی بی طاقت امروز را اثر برف دیروز دیدم

 نمی دانم چرا می نویسم فقط می دانم باید نوشت

                                  "شاید برای زندگی شاید برای فرار از زندگی"

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت18:37توسط محمد جواد اریانی |
با هر چه عشق ......

با هر چه عشق "شاید"بتوان نام تورا نوشت

صدای سرد زندگی در امواج دلم احساس مد دارد و نه جزر که این حاصل همان سفر عقلیه است.

راست گفتند که چون با عقل نشینی از دل بگستنی .چون عسل که نتوان ان را به کام کس شورگفت.

قصه همان است که گفتم بی همسفر سفر تنگ ایید و گمان بر این نکته که خاصیت جوانی

بی دردیست  خود دردیست نا گفتنی .

جوانی را شور نیست بلکه شوریست ان هم بی نمک اندیشه دوست از خیال جسم بالا می رود و شاهراهی می شود برای جاودانه اندیشیدن و دستان من که می لرزد از خاطرات نیامده در سر نوشت نمی دانم شاید بتوان   

                                     "بی بهار هم گلی نگاشت"

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت15:51توسط محمد جواد اریانی |
زندگی می گذرد
           "زندگی می گذرد"  

در گذرگاه زمان چشم در چشم دست به دست ورقی تازه به لوح نگران می اید من همه شور و شعف منتظر نو ورقی که به چشم خیسم قصه ای تازه کند دل بی دل شده را رنگ تازه بزند

پدرم می گوید تو اگر بنشینی تو اگر خواب شوی او به کارش گذران همه می گویند او می گذرد

درد ما اینست در معراج عبور زندگی از پس ما چون می گذرد ؟

با چه رنگی؟با چه یادی ؟

                                                                      اری او می گذرد....................

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت15:36توسط محمد جواد اریانی |
عاجزانه ها
 نظر به احترام ساحت مقدس دوستان و پایبندی به اصول کار حرفه ای از درج بدون هماهنگی وبلاگ شما عزیزان در این سرزمین ممنوعه خودداری کردم امیدوارم شما با ثبت ادرس وبگاه خود این کمترین عرصه نگارش را همراهی کنید .

به امید فردایی بهتر

                                                        محمد جواد اریانی

+نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت21:41توسط محمد جواد اریانی |
یاران را چه شد؟
خیلی وقته که دیگه دست به قلم نشدم (البته اون موقعم که می نوشتم کسی نبودما)

شاید به خاطر اوضاع و احوال روزگاره.امیدوارم شما دیگه نپرسید مگه چی شده؟

خدا وکیلی وقتی میبینم مردم عین خیالشون نیست حرصم می گیره بدبختی اینجاست که همه هم میگن خوبه ولی به هر کی نگاه میکنم میبینم تو دنده کشی زندگیش مونده

ولش کن امروز یکی از دوستام زنگ زد و طبق معمول دنیای رفاقت از نا اهلی دوست چندین و چند سالش گفت جون قضیش مال ادم بزرگاس به شما نمی گم(البته منظورم اینه که شما پاک تر ازینی هستین که با این حرفا روح لطیفتون رو ازار بدم ) دلم براش سوخت ولی با عرض شرمنگی گفتم حقته تو این زمونه نباید واسه کسی عرق زیادی بریزی خلاصه زندگی خوبه البته می گم خوبه شمام بگین خوبه

فعلا ...........................لبخند یادتون نره

+نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت13:5توسط محمد جواد اریانی |
جواب محبتم جه شد؟
تا به حال به نوع محبت کردن به دیگران فکر کردین ؟

من که کمکم دارم به زیبایی واژه ای به نام "محبت" شک می کنم اخه چند وقتیه جواب محبتو بدی    می بینم الان که دارم این پست می نویسم یاد جمله قدیمی ها میوفتم که میگفتن :

(محبت کنی بدی می بینی) قبول دارم به ذهن اشتباه می زنه ولی باور کنین حقیقته

ماه رمضون امسالم عالمیه هر کی روزه می گیره خدایش مرده عمله.. البته بی معنی

۱۵.۱۶ ساعت گرسنگی و تشنگی خیلی حرفها

از فضیلتهای این ماهم واسه بنده اینه که دارم لاغر میشم از ۹۰ رسیدم به ۸۶غصه نخورین ماه رمضون تموم شه جبران می کنم تصمیم گرفتم با مد پیش برم یعنی وزن امسال ۸۸ خوبه .خدا به خیر کنه سال ۱۴۰۰ با اجازه ............................................................................................

                                                                                                         تماس فرت

+نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت12:50توسط محمد جواد اریانی |
سکوت

سکوت کلمه ای که خیلی ها دوستش دارند و خیلی ها دوستش ندارند واز آن متنفر هستند خیلی ها دوست دارند در مقابل بعضی از حرفها سکوت کنند و فقط شنونده باشند بعضی ها دوست دارند سکوت را بشکنند و از سکوت بدشان می آید دوست دارند که با کسی حرف بزنند دوست دارند در یک جمعی آرام نباشند و در بحث ها شرکت کنند سکوت چند نوع است

 

1-سکوت در موقع دعوا 2-سکوت در وقت گفتن حقایق یا در برابر آن

3-سکوت در موقع گوش دادن و تمرکز کردن و غیره....

 سکوت در بعضی مواقع خوب است و بعضی مواقع باید آن را شکست سکوت آفت دلهاست یا یک سم برای زخم ها؟ در مورد آن خیلی چیزها می توان گفت ولی شما بگویید که سکوت خوب است یا نه؟

کجا باید سکوت کرد؟ کجا نباید سکوت کرد؟ آیا سکوت خوب است؟

من که جوابی ندارم

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت13:35توسط محمد جواد اریانی |
حرف دل

سلام به همه دوستان عزیزم ببخشید که بعد از یه مدت طولانی اومدم سرم شلوغ بود ممنون از همتون که تو وبلاگ قبلیم نظر دادین ممنون یه دوستی تو پست قبلی گفته بود که من طمع کارم و کسی دوست نداره منو در کنار خودش داشته باشه چرا انقدر زود قضاوت می کنی من هیچ وقت طمع به هیچ چیز این دنیا نداشتم اگر می گم تنهام دلیل این نیست که هیچ کس رو نداشته باشم من دوستای زیادی دارم که اگه آنها نبودند من خیلی افسرده می شدم اما در زندگی من جای یک دوست خالیه  تنها لایه مبهم زندگی منیک دوست به تمام معناست همین......

این رو گفتم که همه روشن بشین

من آدم تنهایی هستم خیلی ها می گویند که تنهایی را دوست دارند وخیلی ها تنهایی را دوست ندارند آنهایی که می گویند تنهایی را دوست ندارند به خاطره این است که در آن هیچ کس به آنها اعتماد ندارد هیچ کس نمی خواهد با آنها دوست شود هیچ کس نمی خواهد با آنها درد و دل کنند خودمانی بگویم اصلا آنها را آدم حساب نمی کنند آنها تنهایی را دوست ندارند ولی مجبورند دنیا طوری است که مجبور هستند که تنها باشند و همیشه دعا میکنند که یک روزی از این تنهایی در می آیند بعضی ها میگویند که تنهایی را دوست دارند چون به آنها آرامش می دهد چون میتوانند فکر کنند آنها که تنهایی را دوست دارند می گویند که لذتی که تنهایی دارد را با هیچ لذتی عوض نخواهیم کرد هر انسانی یک چیزی دوست دارد شما چه چیزی را دوست دارید؟ دوست دارید تنها باشید و فکر کنید؟ یا با کسی که دوستش دارید فکر کنید و درد دل کنید؟

؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت13:32توسط محمد جواد اریانی |